از یک جایی به آن طرف،همه ی توانت تحلیل می رود. نه امیدواری و نه توان آن داری که نا امید باشی. کتاب هایت را دور خودت می چینی و دوباره حس می کنی شده ای همان دختر 16 ساله ای که خودش را میان کتاب ها و خیالاتش پنهان می کند چون می ترسد که دیده شود. ترس از درد کشیدن از خود درد سهمگین تر است. اینکه هر لحظه انتظار بکشی کسی در جایی به کمین نشسته تا لحظه های گذرای آرامشت را برباید. دختر 16 ساله ای شده ام با قلبی شکسته و چهره ای تکیده که دیگر نمی خواهد آغازگر هیچ راهی باشد. می خواهد همین جا لابلای همین دفتر و همین کتاب ها خود را مدفون کند. نوای موسیقی در فضای خانه پخش می شود. لالایی برامس، اپوس شماره چهار. " بخواب دخترک ترسان، شب از خستگی اش درون دل رمیده ی تو آرام می گیرد...ببین که تو از شب تاریک تر شده ای...بخواب دخترک ترسان".
Cephas Thompson-1810
من در میان چهار زندان سینه ام چهار مجنون رمیده گنجانده ام. مجنون اندوه، مجنون عشق، مجنون طغیان و آخرین مجنون؛ مجنون رمیده و محنت کشیده ی آزادی. هیچ یک نه توان رفتن دارند و نه درک ماندن. مجنون آزادی برای خودش ریسمانی می بافد تا دستانش را ببندد به تخته پاره های غوطه ور. مجنون اندوه،میوه ممنوعه عشق را بلعیده و مجنون عشق محنت زده ،بی نشانی از معبود، هر شب سر سودایی اش را بر زمین سرد می گذارد. آخ طغیان من...طغیان من. تنها زندانی درونم که با با نوایم همساز است. همیشه گریخته ام با هزار دلیل سنجیده ...همیشه. و هر لحظه تمنا کرده ام که ای کاش می شد، می توانستم جایی آرام بگیرم. کلید را بردارم و مجانین ام را رها کنم. درون سینه ام آشوب است و لحظه مرگ را انتظار می کشد. هیچ لحظه ای را این چنین بی صبرانه انتظار نکشیده بودم. اندوه نیست درونم، درد است، دردی خالص از جنسی نامعلوم. هیچ وقت این چنین خالی از مقاومت نبودم که اکنون. هیچ وقت این چنین تسلیم نبوده ام. ای کاش شانزده ساله بودم. ای کاش می توانستم بترسم و باز امیدوار باشم...تلخی درون من صدای بی قراری است. خرسندی ام جایی میان پیاله شراب آرمیده است...ای کاش ناپیدا شوم...ناپیدا...
مالیخولیا؛ درد پایان جهان. درد هجران و هبوط. درد نیستی، ترس از دست دادن و نابودی آنچه که هیچگاه نداشتهای. از نظرگاه بقراط مالیخولیا درد زمین است. درد آن بیشینه بودن عنصر خاک درون تن. عدم تعادل چرخش تن میان عناصر چهارگانه آتش، خاک، آب و هوا. تناقض جان که هنر وادبیات حول آن می چرخد. فیلم با تیتراژ میخکوب کننده زنی با قدم های سنگین، در فضای بیزمان آغاز می شود. زنی که زمین زیر پایش هر لحظه او را بیشتر درون خود فرو میبرد. زن از زمین گرم و دمنده به میان سردی آب میلغزد با دسته گلی بر سینه ... تمثال شعر لرد تنیسون :" اِلن آو استلات". زنی نفرین شده که تنها میتواند از خلال آینهای به مردم کاملوت بنگرد. تصویری از واقیعیت دردآور حضور در دنیای بی زمان که همه چیز میتواند بدون حضور تو رخ دهد. الن عاشقانهی تاریکش را برای رسیدن به لانکوت آغاز می کند. خود را میسپارد به آب، به عنصر شوینده و برای همیشه درد عشق و فرجام هجران را میمیرد.لارس فون تریه با اتکا به سینماتوگرافی قدرتمند و خلاقانهاش، نمای آغازین را چنان میسازد که تماشاچی میخکوب بر جای میماند. فیلمی ساخته شده برای موسیقی. پرلود ایزولده و تریستان واگنر که پروست در کتاب "در جستجوی زمان ار دست رفته" به عنوان کمال درک بشر از موسیقی از آن یاد میکند. موسیقی از مرگ میگوید. ار نیکی نابود شده و تاریکی ابدی. از تراژدی تنیده در زندگی بشر. از لذت دردناک خودِ تراژدی میگوید. خوبی نهایتش نابودی است. فاوست شکست میخورد و زندگی آغازگر راه مرگ است. مخدوش شدن درک انسان از مفهوم ابدیت ... انسان ملانکولیا؛ انسان نابود شدهای است که از قول فروید در آن آخرین دقایق نابودی؛ دیگر از هیچ چیز نمیترسد چرا که ترسِ از نابودی را خیلی پیشتر، ذره ذره زندگی کرده است. انسان ملانکولیک چیزی برای از دست دادن ندارد؛ تریه با اتکا به تجریه خودش از اندوه جانکاه و افسردگی، از راز پس این درد تاریخی نوع بشر پرده بر میدارد. دردی که شاید دیدگاه زندگی بعد از مرگ را رقم میزند. ترس انسان واقعی از حقیقت مرگ و نابودی. ترس از روبرو شدن با تلخی نیستی. " اگر با حر کت دستی کلاف به انتهایش رسد پس این تکاپوی خلاق بی انتها از بهر چیست؟" و انسان ملانکولیا پاسخش به این سوال دست شستن از روزمره است. دست شستن از تصویر ابدیت درون آینه اِلن؛ که هیچ چیز نیست جز حقیقت باسمه شدهای از ابدی بودن انسان. میل به زایش از همان میل به جاودانگی سرچشمه میگیرد، آن زمان که انسان از خود میپرسد" آیا جاودانگی در کار است؟ آیا زندگی در آن آینده دور یا نزدیک برای همیشه نابود نمیشود؟"
ملانکولیا فون تریه از دوقسمت تشکیل میشود؛ جاستین و کلر. داستان دو خواهر. الهام گرفته شده از اولین نوشتههای مارکی دوساد درون زندان باستیل. مارکی دوساد کتابی به همین نام (جاستین) دارد که در آن نیکی و پاکی و امید انسان به ابدیت را به سخره میگیرد و داستان زنی که در پی رسیدن به تعالی به قعر نابودی و شکنجه میغلطد ... و کلر تصویری نزدیک به تصویر ژولیت خواهر جاستین در کتاب ساد است. زنی که در نهایت روایتگر تلخی زندگی خواهر میشود. مراسم عروسی مجلل اما بیمعنا که ظاهراً برای خوشحالی جاستین توسط کلر تدارک دیده شده است اما در نهایت با سادهترین بهانه ها (تلخ زبانی مادر جاستین و رفتار ناشیانه پدر) به جریانی بیمعنا تبدیل میشود. اجبار برای به پایان رساندن امری بیهوده و ساختگی، جاستین را به مرز گمگشتگی می برد. ستاره سرخ گم شده در آسمان که زیر سایه سیاره نوظهور ملانکولیا پنهان شده است. سایه ها... تریه انسان نفرین شده ملانکولیک را محصور میان سایهها میبیند. انسان اسطورهای است از خاک و سایه (ایلیاد هومر-دفتر اول)، درست همانند اِلن لرد تنیسون که نفرین شده بود تا ابدیت خود را درون سایهها زندگی کند.
تریه تماشاچی را با داستان تعقیب و گریز آزار نمیدهد. از همان صحنه ابتدایی فیلم میبینیم که سیاره آبی به زمین برخورد میکند. نهایت مشخص شده است و اینکه هر نقش چگونه نهایت را بازی میکنند اهمیت مییابد. بعد از فیلم "عناصر جنایت" این فیلم تنها فیلم تریه است که فیلم درون موسیقی حل میشود. افکتهای آغازین فیلم شبیه همان ویژوال افکتهای فیلم آنتی کرایست است. همان تکنیک و همان تصاویر خیالی و قوی با درک کامل از موقعیت سوژه. در میانه فیلم رخوت جایگزین هیجان آغازین میشود. دور کند تغییر سکانسها، تماشاچی را درون خلسه رها میکند و در صحنههای پایانی دوباره با اتکا به موسیقی و بازی خوب کریستن دانست و شارلوت گینزبورگ حرکت به فضا باز میگردد. این امواج نا منظم تماشاچی را درگیر میکند، خسته میکند و در نهایت سودازده بر جای میگذارد.
فیلم برای من سرودی تراژیک بود. خوانشی تاریخی از اندوه ابدی انسان ملانکولیک. انسان زنجیر شده به خاک، انسانی که تعلقش به زندگی را با ترس از دست دادن آن نشان میدهد. تاکنون هیچ فیلمی ندیده بودم که اینطور آنیمای ضمیر بشر را به تصویر کشیده باشد. موسیقی فریاد هجران زن است، درد مرگ مادر؛ زمین. و زنانی که تنشان تنیده به رگهای زمین است و مالیخولیای زنانه با تصاویر ناهمگون از نیستی و نابودی نمایش مییابد. در نهایت همه ناگزیر میشوند به تن دادن به این نابودی. در نقاشی معروف آلبرشت دورر به نام ملانکولیا، زنی تصویر شده است خیره شده به نقطهای نامعلوم، ساعت شنی که از تعلیق زمان میگوید و ابزار ستاره شناسی در تصویر گنجانده شده است. در فیلم تریه نیز تمام این عناصر دیده میشود. زنی خیره شده به نامعلوم با اندوهی آشکار درون چشمها، ستاره ای که قرار است غایت زمین را رقم زند و هندسه ساده باغی که فون تریه با وسواس انتخاب کرده است. هندسه تقارن. وسواس ذهن مالیخولیا زده به آن تکههای باقیمانده از ابدیت محبوس درون ریاضیات.
از تمام این مفاهیم سخت انباشته درون فیلم میگذرم و میرسم به آن نقطه از تلاقی تجربه شخصیم از مالیخولیا و از لحظات ترسم از از دست دادن همه چیزهایی که در ذهنم به من تعلق دارند و موجودیت مرا رقم میزنند. لحظههایی که اندوه و استیصال درون رگهایم جاری می شود. خاطرهام از پایان این لحظات خاطره خستگی تن و جانی است که مرحله ترس را گذرانده و به آن بیتفاوتی اندوهگین میرسد. دیگر هیچ چیزی باقی نمیماند برای از دست دادن. آزادی غمانگیزی که تو را رها میکند میان خلأ نیستی و درک استعاری از هستی. حسرت آنکه ای کاش میتوانستم چیزی را عوض کنم. ای کاش میشد ابدیت از قالب مفهوم خارج شود و من دیگر تنها سایهای نباشم که با غروب خورشیدم نابود شوم. و زمان در همین نقطه حسرت بار میایستد. بیپاسخی به پرسشهای درون ذهنم ... ملانکولیا بیشتر از آنکه روایت روابط علی و معلولی معمول زندگی انسان باشد، نقبی است به آن لایههای زیرین ضمیر. آنجا که انسان بیواسطه با خودش روبرو میشود. این فیلم برای من ترسیم حس پنهانی درونم بود. درکی که هیچگاه قادر به بیانش نبودم. برای من تماشای این فیلم تجسم همه حسهای ناگفتهام بود. بی دخالت عنصر مبالغه.
تا به چه اندازه میتوان ایستاد در برابر درد؟ آن آستانه نابودی کجاست ؟ آنجایی که نه صدایی مانده برای فریاد و نه اشکی برای تسکین خود ... گاهی فکر میکنم زندگی تا چه اندازه میتواند سختگیرانه تو را درون لایههایش بفشارد؟! چقدر؟! در آن شادمانی و ولنگاری نوجوانیم درد برایم حکابت ماجراجویی و آن مسیر غریب سیر و سلوک بود. آدمها برایم پرندگانی بودند که هیچگاه سیمرغ نمیشدند و مسیر رسیدن به آن سیمرغ بود که درد نامیده میشد. اما اکنون بعد از گذشت همه این سالها و دست و پنجه نرم کردنم با اشکهای غلیط و رقیق میدانم که درد تجلیش در آن لحظههای تصورناپذیر لابلای خطوط ماجراهاست؛ که همین جاست،جایی میان آدمهای معمولی. کسانی مثل خودم، در آن روزمرهها حتی. روزمرههایی که همیشه به آنها از بالا به پایین نگاه کردم . دردی همیشه بود برایم به نام بیدردی که هیچ علاجی نداشت بجز آتشِ رمیدن و کوچیدن به دنیای پر هیجان دراما و تلخی،دنیای کمدیهای تاریک، جنایتهای مخوف؛ گم شدن میان تاریکی و جوییدن روشنایی محض که چشمها را کور میکند. اما اکنون؛ میدانم که هر لحظه نفس کشیدن که درون آدمی تعبیه شده برای ادامه حیات، هر لحظهی لذت از بهانههای کوچک، همراه است با درد. دردهایی چاره ناپذیر، دردهایی هرروزه که فراموش میشوند اما هستند یک جایی درون تن و جانت...درد بیدردی افسانهء آه است.
ایناریتو کارگردان فیلم بیوتیفول و خالق آثار کمنظیری چون بابل و بیست و یک گرم نشان داده است که تبحر خاصی در نمایش رنج آدمی و علی الخصوص رنج طبقه فرودست دارد. طبقهای که آینه ای در برابر آینه دردهایشان می گذارد تا از درد خود ابدیتی تو در تو بسازد. زنجیره ی اتفاقات برای آدمهای این طبقه با فشار سهل انگاریها و جنایتهای ریز و درشتِ از سر اجبارشان، دراماهایی ابدی میسازند. درد، درد میزاید. مردی که پدرش در آن دوره بلبشوی دیکتاتوری فرانکو به مکزیک فرار میکند بی هیچ تصویری از پدر تنها با تکیه بر عکسی او را در خوابهای خود میبیند. مردی که مادرش بر اثر بیماری میمیرد و او تنها میماند میان مردگانی که هیچ خاطره ای از آنها جز نامی باقی نمانده است. اوکسبال(خاویر باردم) با مردهها حرف میزند تا از درد و رنجشان کم کند و به آنها دل گرمی ببخشد. مردههای ذهن اوکسبال هیچگاه کاملاً نمیمیرند چرا که از تنهایی و ترس رنج میبرند. مردگانی که نمیمیرند و زندههایی که چون مردگان به زندگی ادامه میدهند و این همان دنیای استحاله شده ی"بیوتیفول " است. "بیوتیفول" قرار است کلمهای باشد به معنای زیبا ... اوکسبال به دختر کوچکش در نوشتن مشق شبش کمک میکند. دختر از او میپرسد که چگونه زیبا را بنویسد و او جواب میدهد همانطور که شنیده میشود. آیا در این دنیای خاکستری، در شهر غم گرفته بارسلونا در این زمستانِ بی باران، زیبایی همانطور دیده میشود که باید باشد؟ که شنیده میشود؟! که لمس میشود؟! زیبایی در هم شکسته شده است، شکلی دیگر به خود گرفته است. در آن قطعه گم شده از بارسلونا که تفنگهای پلیس به سمت دستفروشهای خیابان نشانه میرود و آدمها برای بقا ناچار به انجام هر کاری هستند، قطعاً زیبایی شکل دیگری دارد.
مارامبرا(ماریسه آلوارز) سمبل تمام عیار درد است. زن اوکسبال که از بیماری BMD (بایپولار مود دیزاردر) رنج میبرد و لحظههای شیدایی و درد را به غایت کلمه سر میکند. لحظههایی که میخندد و شادمانی بیش از اندازهای از خود به نمایش میگذارد و لحظههایی که ذهنش ستارههایی در آسمان میسازد تا آرام شود بی آنکه در آسمان شهر غبار گرفته نشانهای از ستارهای واقعی باشد. اوکسبال بوی مرگ را حس میکند، با سرطان دست و پنجه نرم میکند و میداند که زمان زیادی باقی نمانده است. آن قدرها از مرگ نمیترسد که از زندگی بازماندگانش وحشت دارد. چه کسی میتواند فرزندانش را از گزند نازیباییهای دنیا حفظ کند!؟ چه کسی میتواند این امید را به او بدهد که از خاطرهها فراموش نخواهد شد. فیلم مرثیه ای است برای پدری که رنج را می سازد و آن را هر لحظه زندگی می کند. در آن خلوت روشن می گرید برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک زیباترین سرودها را می خواند...
فیلم معجون غمانگیز و اغراق شدهای از تمام دردهایی است که انسان از آنها رنج میبرد. درد تنهایی، درد مسئولیت، سودای زندگی، درد فراموش شدن، درد دور افتادگی و دگردیسی، درد وجدانی که نمیداند برای کدام گناه کرده و ناکرده اش باید خود را مجازات کند. قهرمان فیلم ایناریتو ابرمرد نیست، مردی است که حس ترحم بر میانگیزد و تو را درون خود حل میکند. آنچنان که فراموش میکنی این مرد رو به احتضار یک مجرم است. فراموش میکنی این انسان دردمند خود مسبب درد و رنج دیگرانِ اطراف خودش است. درد همسرش، درد فرزندانش و درد آدمهایی که مستقیم و غیر مستقیم با او در ارتباط هستند. مثل تمام فیلمهای دیگر ایناریتو نمایش، از بازیگران جدا میشود و در دنیایی مستقل ادامه مییابد. با واقعیت آغاز میشود و در جایی چنان غرق درون احساسات جاری میشوی که دیگر فراموش میکنی چقدر از واقعه و داستان دور افتادهای. تنها میشوی و درون نمایش بالا و پایین میروی. صحنه پردازیها، اتاقها، خیابان و آدمها مثل دکور میشوند برای احساس حسی عمیق. ایناریتو تمام تلاشش را میکند تا با به کارگیری تمام ابزارهای ممکن به این احساس تعمیق بخشد بی آنکه آزارت دهد، بی آنکه تو را منتظر نتیجه و پایان داستان بگذارد. رها میشوی میان احساسات غلیظ شده تا بتوانی نقطه پایان را با رگ و پی درک کنی...لجظه پایان را می دانی و آن را انتظار می کشی.
برای من به عنوان یک تماشاچی ساده، موسیقی فیلم همیشه جایگاه ویژهای دارد و این فیلم هم از این امر مستثنی نیست. اکنون که در حال نوشتن این سطرها هسنم ، مسحور نوای آرام موسیقی گوستاو سانتااولالام. نتهای هماهنگ و سادهای که از اندوه و ناگزیر توامان حرف می زنند. تراژدی با تپش همراه نیست. مثل داستان فیلم آرام در جریان است و به تو میگوید اندوه همیشه با ماجراجوییهای شکسپیری همراه نیست. تراژدی میتواند آرام در تار و پود روحت جای بگیرد بی آنکه مجبور باشی قلبت ضرباهنگ فاجعه را لمس کند. فاجعه در حال وقوع است بی آنکه تورا بلرزاند. با وجود انتقادهای کم و بیش تندی که در مورد فیلم وجود داشت، از تماشایش لذت بردم. لذت از تماس مستقیم و بیواسطه با احساس عمیق نابودی. چیزی که خواسته و ناخواسته در ابعاد کوچک و بزرگ در زندگی تمام آدمها جاری است.
انسان با اولین سنگ بنای درد آغاز میشود. آن لحظه اولین بیرون آمدن از زهدان مادر و آن ضربه پایانی مرگ بر تیره پشت. چه کسی میداند آن سوی این درد چه چیز منتظر ماست؟ آیا برای هر دردی التیامی هست؟ مگر نه این است که تسکین دلیل نبودن درد نیست که تنها فارغ شدن از لحظههای پررنگ درد است... درد همیشه جایی در فاصله میان پوست و روح آرمیده است و همیشه دلیلی پیدا می کند برای سر باز کردن. درد تجربهایست شخصی و در اگریگیتترین حالت ممکنش و در اجتماعیترین سطح خود تنها میتوانی درد را برای خود تعریف کنی. درد همچون کلمه زیبایی چیزی ناگفتنی و نانوشتنی است، نامی با املایی با دستخط هزاران هزار انسان ؛ که در نهایت درد و مرگ را خود به تنهایی زندگی میکنند و زندگی همین است ... همین نوشتن املای ساده د...ر...د.
کودکی همان نقطه آغاز رویاست. همان جاکه هنوز باور برای دنیای بهتر و ساختن، ته سینه میجوشد و نرسیدنِ دست ها به معنای نبودن نیست ... هوگو داستان لذت بخش آغاز رویاست؛ آغاز سینما. جایی که آرزوها آرمیده اند. سینمایی که نویدبخش جاودانگی است. جاودانه؛ داستان زندگی سینما شاید به غم انگیزی داستان زندگی دیگران باشد، دیگرانی مثل خود او ... کارگردان پرکاری که سینما اولین و آخرین عشق زندگیءش بوده و خواهد بود. کسی که تک تک کارهایش بازتاب حقایق تلخ و شیرین زندگی بود و هست.هوگو پسر بچهای که هنر وصل کردن و ساختن را از پدر آموخته است به جای رفتن به نوانخانه درون ایستگاه قطاری در مرکز شهر پاریس (همان جا که مارتین زندگی هنریش آغاز میشود) زندگی میکند و هرروز بر حسب وظیفهای معهود ساعتها را تنظیم میکند؛ساعت ایستگاه قطار .... آه از این ایستگاهها که همیشه نشان از گذرانند و اینکه تنها ساکنین ایستگاه خاطرهها را حفظ میکنند و مسافران بیدغدغهی خاطرات، تنها عبور میکنند. هوگو میخواهد "اتوماتن"روبات غمگینی را که روزی پدرش (جود لا) از موزه به خانه آورده بود تمام کند، کاری که پدرش آغاز کرده بود و مرگ نابهنگامش این فرصت را از او گرفت تا به پایانش برساند. هوگو تنها بازمانده رویا را برای خود نگاه میدارد و شب و روزش میشود ساختن این تکه بی بدیل. او در این راه تاریخ تولد اوتوماتن را کشف میکند و با آن فلسفه وجود این خالق رویا را در می یابد.
در جای جای فیلم مارتین اسکورسیزی ارادت ابدیش به سینما و خالقان و کاشفان این سرزمین رویایی را نمایش میدهد. زیباترین صحنههای فیلم آن بازگشت به فیلمهای صامت است که شاید روح سینما برای او بودهاند. فیلمهایی که اکنون در گذر زمان و عبور عابران فراموش شدهاند اما فراموشی چیزی از ارزش و اهمیت آنها کم نمیکند. جاودانگی آنها بسته است به جاودانگی روح سرزمین رویایی سینما. کارگردان پرکار فیلم با به کارگیری جدیدترین روش روایی میخواهد آن قدیمیترین لحظهها را به دنیای جدید پیوند بزند. دنیای بیخاطرهای که همه چیز در آن در حال گذر است و تنها با کلید عشق به رویاها میتوان وارد آن شد.
در عین سادگی این فیلم زیباترین و اثرگذارترین فیلمی بود که این روزها تماشا کردم. فیلمی با روایتی زبیا که با به کار گیری جدیدترین تکنیک سینمای نوین؛ بعنی سینمای سهبعدی تلاش کرد تا تکههای گم شده ازل برا برای این دنیا حیرت انگیز معجزه در کنار هم بچیند. فیلم ورود قطار به ایستگاه برادران لومیر * و فیلم سفر به ماه ژرژ ملیس*... هوگو روایتی بود تلخ از آن اندوه پس ِ لبخندهای کارگردان... اندوه فراموش شدن و به تاریخ پیوستن. صحنهای در فیلم هست که ملیس (بن کینگزلی) وقتی از نابودی زمان حرف میزند، خاطراتش او را میراند به بعد از جنگ جهانی؛ زمانی که مجبور میشود تمام فیلمهایش را به کمپانی مواد شیمایی بفروشد و آنها حلقههای فیلم را ذوب کرده و از آنها برای ساختن پاشنه کفش استفاده میکنند. آیا این نقطه همان حضیض است؟ آن انتهای نابودی خلق ِهنری؟ چه کسی میداند در دنیای فعلی محوریت تام و تمام سود، بر سر هنر و سینما به عنوان آن حلقه اتصال تمام هنرها چه خواهد آمد؟ آیا همه آن چیزی که روزی هنر را معنا میبخشید نابود میشوند و به تاریخ میپیوندند؟ ایا اصلاً ردی از آنها در این حافظه کوتاه مسافران تاریخ باقی خواهد ماند؟ چه کسی میداند ... شاید روزی کسی آن کلید طلایی با نشان عشق را بیابد و کلید قلب اتوماتن را باز کند و خاطرات چون فوارههای بیزمان در فضا پخش شوند ... چه کسی میداند شاید فراموشی امروز به معنای نابودی آینده نباشد و آیندگانی باشند که به یاد آورند سینما برای جاودانه کردن لبخند و به تصویر کشیدن رویا قدم به هستی گذارده است. شاید باشند کسانی که هنوز رویاهای کودکیشان را فراموش نکردهاند و هنوز به تردستی سینما در به تصویر کشیدن رویا و ناممکن باور داشته باشند.
در دنیایی که همه چیز عادی است و سفر به ماه دیگر رویا نیست شاید هنوز بشود آن هیجان را کشف کرد و هنوز ورود قطاری به ایستگاه بتواند آن نفسهای لذت و هیجان را بازسازی کند. داستان هوگو شیرین تمام میشود با زهرخندی بر لب. زندگی در جریان است و هرروز قطار در ایستگاه میماند و خیل عظیم مسافران به مقصدی نامعلوم سفر میکنند ... چه کسی باشد آن بالا که ساعتها را برای زمان رفتن کوک کند چه نه؛ عبور، واقعیتی خلل ناپذیر است ... اگر بشود لمحهای ایستاد برای خاطر تماشای عبور ... اگر بشود.
کمدی؟ در دنیای من کمدیها تلختر از تراژدی حرف میزنند. نشدنها و نابودی میان قهقههها و آن لحظههای به ظاهر غیرجدی تصویر شده چنان پررنگ است که همیشه سعی کردهام کمتر به کمدی بپردازم. یادم هست آن روز معمولی و کسالت بارم آویزان به کاناپه؛ غلتان میان کتابهای نخوانده و کارهای نکرده ناگهان به گنجینه نمایشهای یک دلقک معروف آلمانی دست یافتم. تصویر تمام قد از هانس در " عقاید یک دلقک" روی صفحه تلویزیونم بود، کسل، ناتوان و غمگین ...و از همان روز همذاتپنداریم با دلقک ها و دوری کردنم از فضای طنز تلخ زندگی آغاز شد. فیلم خانممارن اده همان چیزی بود که میتوانست اشکهای اندوه پنهانم را پهن شده روی لبخندم روان کند، آن هم در یک عصر غمبار یکشنبه پاییزی. داستان او ( زن-گیتی) و آن دیگری ( مرد -کریس). داستان رابطهای است که از لایههای عمیقتر زندگی میگوید. مردی که دوست دارد جدی گرفته شود اما به عنوان یک معمار هنوز هیچ کار جدی انجام نداده است و زندگی حرفه ایاش در کشیدن طرحهایی ناممکن و انتزاعی خلاصه میشود. او جدی است اما در جدی نبودن. و شاید همین خصوصیتش، انتخاب گیتی از میان زنهای دیگر درون بار در آن شب؛ شاید جدی زندگیش را رقم زد. گیتی عاشقانه میخواهد همچون تمام زنهای دیگری که میشناسم و میشناسید. او میخواهد کسی باشد نه شبیه دیگران؛ شبیه خودش و یگانه. دو دنیا با رنگهای مختلف ... یکی شادمانه بیاندوه و کودکانه و دیگری کودکانهای این بار پوشیده در زیر خاکستر سختگیریهای مادر.
کریس در آن ابتداییترین دیالوگها از گیتی میپرسد که آیا او را یک مرد میبیند؛ و گیتی با خندهای جواب میدهد که سوال بیمعناست و او نه تنها مرد است که برای او مردی خواستنی است. اما ایا این پاسخ بود؟ این همان نقطهای است که زندگی زنان و مردان از هم جدا میشود ... زنی در نگاه تحسینآمیز مردش رنگ میگیرد و خود را باور میکند و مردی مرد بودنش را تنها در باور شخصیش از خود، در آن ابتداییترین تصویری که خودش فکر میکند از خود دارد مییابد، فرقی نمیکرد جواب گیتی به پرسش کریس چگونه باشد، این همان سفر اودیسهوار درون رودخانههای باریک درون مرد است که به تنهایی باید پیموده شود. کریس خشمگین است؛ از گیتی و سادگیش؟! یا از خودش که نه سادگی گیتی و نه آن جدیت هانس (دوست قدیمی او که سمبلی تمامنما از هیبتی مردانه است) را دارد. او در آن میانهی تعدیلنشده اش از مرد بودن و زن بودن گم شده است، آنیما و آنیموسی سخت تنیده در هم. او هنوز به آن بلوغ از رابطه نرسیده است که بداند زنی برای دفاع از مردانگی مردش حاضر به فدا کردن غرورش است، فدا کردن همه چیز.
هانس با آن نمای مردانه، بازوها و فیگورهای مردِ خانه و پدرِ آینده در مقابل زنانگی آن زن دیگر ( همسرش) که حامله است و خودش را آزادانه در میان بازوهای شوهرش رها میکند، دل گیتی را میآشوبد. نمیدانم آیا این دلآشوبی از جهت سوراخهای پرنشده در مردانگی کریس بود و یا تنها ریاکشنی نسبت به حقیقت قلدر مآب و پرفکت مردانهی هانس. تنها میدانم آن زن کودکمسلک از حقیقتی عمیق درون خودش حرف میزد. از این حقیقت که هیچ چیز بینهایت نیست و همه چیز در عین جدی بودن تنها بازی کودکانهای است در پیش روی ...چه چیز مرا و زنانگیام را برای مردی یگانه میکند؟ زیبایی؟ عشق!؟ عطش؟ مالکیت تام و تمام؟ دقیقاً چه چیز؟ در دنیای کریس و گیتی، در آن فضای ایزوله دو نفره که به سختی و در حالتی با احتمال ناممکن به چهار نفر افزایش یافت، یگانگی در آن آسایش درونی هر کس از خودش نهفته بود. کریس از خودش به عنوان مردی که در زندگی اجتماعی و حرفه ایاش پیش نرفته و تنها فرو رفته است بیزار است و این بیزاری را در بهانهجوییهایش و آن لحظههای غلیان خشم و کینه نمایش میدهد. از آن طرف گیتی هم با آن حس استحاله شدن در گیر است. او برای خاطر عشق قرار است به موجودی تبدیل شود که همه کس است جز خود او و این دوام نخواهد داشت. زودتر از آنچه ممکن بود تصور شود گیتی پی آزادی خودش رفت و از پنجره به پایین جهید. کریس همیشه از جهیدن و آزاد شدن حرف میزد اما این گیتی بود که پرید. تفاوت او و او ...
آنچه در این فیلم بیش از همه دوست داشتم نماهای نزدیک و بیقضاوت دوربین بود. دوربین با تنها بازی نمیکرد، صحنههای اروتیک آنچنانی نمیساخت. در به تصویر کشیدن هنر عشق مبالغه نمیکرد. تنها آرام میلغزید روی آن فضاهای خالی رابطه. آن لحظههایی که عشق کافی نیست لااقل در دنیایی که همیشه آن دیگران هستند که تو را و عاشقانه شخصی و دو نفره را به چالش درست و نادرست بکشانند. دیگرانی که قادرند رابطه را به معجونی تلخ و شیرین از واقعیت طرفین تبدیل کنند و لحظههایی را سبب شوند که رمانتیسیسم در هالهای از منطق بلامنازع رابطه فرو میرود. کارگردان سعی در پررنگ جلوه دادن افکتهای بیرونی ندارد. لباسهای گیتی و کریس خیلی تغییر نمیکند. و روزمرگی در این سادگی و یک جور بودن لباسها تصویر میشود و آن جایی لباس گیتی عوض میشود که رابطه درون دور باطل افتاده است. دور باطلِ "من برای خاطر تو میپوشم و نه برای خاطر زن درونم"،" من برای خاطر تو زنی میشوم با این خصوصیت و این لباس ...ببین چه عاشقانه میپرستمت و فدا می کنم؟ تماشا کن این قربانی کردن خواستههایم برای خاطر تو و آنچه عشق مینامم".
چرا دیگران؟ گاهی فکر میکنم ای کاش عاشقانهها حقایقی تنها دو نفره بود و بس؛ اما وقتی حرف از رابطه به میان میآید همیشه آن دیگران در بیرون حضور دارند که تو را و رابطهات را در کفههای ترازوی نامرئیشان وزن میکنند و تو خود آگاه یا ناخودآگاه برای خاطر دیگران از خودت و از آن دیگری درون خودت تصویری دیگر میسازی. چه تصویر ساخته شده در دنیای ایزوله تو و او و چه تصویر پرداخت شده با حضور دینامیک دیگران هر دو تصاویری هستند مملو از واقعیت و فانتزی توأمان. تنها تفاوت آن است که تو خواهی نخواهی دیگران را وزنه باورت از خود قرار میدهی و نیکی و بدی درونت را در قاب پرداخت شدهی دیگران میبینی. هیچوقت تنها تو کافی نیستی و همیشه ایدهآل در جایی بیرون از تو، میان غریبهها و آشنایان حضور دارد. حیوان اجتماعی درون انسان میخواهد مقبول افتد و به همین خاطر خود بودن و شخصیترین لحظههای بودنش را به بوته آزمایش نگاه دیگران قرار میدهد؛ فازغ از اینکه همان دیگران خود تصاویری نیمه واقعی از زندگی و رابطههای خودشان هستند و معیارهایشان نیز بر اساس همان سوراخهای پر و خالی درونشان ساخته شده است. آدمیزاد ناگزیر میشود خودش را و باارزش ترین چیزهایش را در معرض نمایش و در نهایت قضاوت دیگران قرار دهد تا شاید به یقینی نیمبند از خود برسد. شاید اگر میشد دنیایی داشت که همه چیز درون سینی بی در و پیکر مدیای انسانی قرار نمیگرفت رابطهها دیگر میدان تیر نمیشد برای بیرون ریختن مکنونات چالش برانگیزی که آنچه زیر سوال میبرند فلسفه وجودی رابطه است " عشق...."!
من با این فیلم گریستم، چرا که با هر صحنهاش خودم را گلادیاتوری خسته در میانه میدان دیدم با هزار هزار تماشاچی که همه چیز از میدان میدانند و هیچ چیز از من. برای من بازیهای خندهدار و کودکانه گیتی به اندازه لحظههای تلخ و در خود فرو رفته کریس غم انگیز بود. دردها، خندهها و بازیهای این دو درون جعبه شعبدهی مدیا به نمایش در آمده بود. همیشه دیگرانی هستند که تماشاچی تو باشند. دیگرانی که خواسته و ناخواسته، به صرف حضور تصادفیشان در زندگی تو قادرند سرنوشت به ظاهر نوشته شدهات را به سمتی متفاوت بکشانند. بقای من و عاشقانهام درگیر نگاه تویی است که هیچ نمیشناسمت.
فیلم عریان "مایکلی" به قطع یکی از بهترین کمدیهای تاریکی است که من به زندگیم دیده ام. فیلم محصول 1993 است. این فیلم کارگردان تیزبین و بازیگر بااستعداد خود را برنده جایزه کن در آن سال نمود.در قیاس با فیلم هایی چون "رازها و دروغ ها"، "ورا دریک" و "سالی دیگر" این فیلم از قدرت تأثیر گذاری بیشتری برخوردار بود. لااقل برای من که بیننده ساده نمایشهای بینظیر این کارگردان هستم. فیلم عریان با تیتراژ پرتحرک و هولناکی آغاز میشود. موسیقی "اندرو دیکسون" نوید اندوه و تراژدی می دهد. صحنه زنی گریان با صدای نفس های منقطع، چسبیده به دیوار... جانی (دیوید تولیس)فرار را آغاز می کند.اودیسه آغاز می شود،این بار نه در مدح قهرمانی،که در مذمت فرو افتادن قهرمانان در قعر بیهودگی. زنان و مردانی بیهدف و بیامید که تماشا می شوند. سکوت...سکوت قالب این فیلم را تشکیل میدهد. صدای پسزمینه شنیده نمیشود. صدای خوردن لیوان ها به هم، صدای باد و یا صدای ضربه هایی که به تن جانی اصابت می کنند، انگار جهان در سکوت بیهوده ای غوطه می خورد. نور کمرنگ و خاکستری تإکیدی روشن بر تاریکی این کمدی تلخ است. هیچ رنگی نیست و زندگی در هاله ای از مه و کمنوری فرو رفته است. شاید این تمام حس از تصویری باشد از روز رستاخیز که جانی در تمام طول فیلم سعی در به کلام کشیدن آن دارد.
در این فیلم مثل فیلم های دیگر مایک لی کلام است که داستان را پیش میبرد. دیالوگهای فراوان...حسی نیست.حتی در آن صحنههای تجاوز یا خشونت نوجوانان خیابانی احساسی برانگیخته نمی شود. انگار کنی همه چیز زیر خاکستر واقعیت(فکت)پنهان شده است، پذیرفته شده است. همه چیز تحت کنترل چیزیست فراانسانی و تنها زیستن درون این حبابِ ناگذیر است که پذیرفته شده است و به شکل قاعده ای لایتغیر (کلیشه از زبان مایک لی) درآمده است. کاراکترهای پرداخت شده در فیلم همگی در یک حباب زندگی می کنند. همه چیز در اندرون اتفاق می افتد و بیرون هیچ معنایی ندارد...همه چیز به طرزی غریب ذره میشود. تو میپذیری که ذره ای درون یک مکانیسم غیر قابل کنترل هستی.
جانی در صحنههای ابتدایی به سوفی می گوید که روزی میخواسته پزشک شود. به نظر جانی تن انسان پیچیدهترین و غریبترین مکانیسم موجود است و غمانگیز آن است که هیچ صدایی از آن برنمیخیزد.جانی نوستراداموس میخواند،کتاب مقدس را از بر است. جانی شمایل روشنفکری نیهلیست دارد،هیبتی از فیلسوفی گمگشته که همچون آخرین خوزه آرکادیو خاندان "صدسال تنهایی" کتاب پیشگویی را در دست گرفته است و منتظر است با پایان کتاب به پایان جهان برسد. برای جانی پایان جهان یعنی آغاز تبدیل انسان به خدا... آیا او به خدا معتقد بود؟ شاید او گم نشده است. او می داند که هیچ چیزی در حقیقت وجودی پایا ندارد و همه چیز در پروسه رسیدن به پایان است. جانی بارها در فیلم تأکید میکند که حال همان گذشته است و در عین حال همان آینده و هیچ اصالتی برای زمان وجود ندارد.مایک لی بارها از زبان جانی حرف میزند. جانی از سکوت واهمه دارد. او حرف میزند و آن جا که مجبور به سکوت است رنج میبرد. حتی صدای ساعت که نشان از گذز زمانی است که او بدان معتقد نیست مرجح است بر سکوت. سکوت ملکوت، سکوت تعلیق، سکوت چاه بابل...
مایک لی در بسیاری از کارهایش رگه هایی از ایدههای سوسیالیستیاش را به نمایش گذاشته است. اما در این فیلم ورای ایدئولوژی؛انسان رها شده در فضای مدرن و غبار گرفته را به تصویر میکشد، تمایل به آنارشی و حتی خشونت در انسان هایی که نیازمند پشتیبانی قدرتی برتراند ـ تا از این آورگی رهانیده شوند. کاراکترهای درون فیلم همگی رها شدهاند. انگار خداوند بازی خلق انسان را آغاز کرده است تا با تماشای سرگردانی آنها از ملال بگریزد.
فیلم برای من یادآور کتاب"در کشاکش بیداد خدایان" بود. کتابی با نگاه به ايلياد و اوديسه هومر و نمايشنامههاي هكوپ،آژاكس،فيلوكتت،الكترا اثر اوريپيد.خدایانِ در جنگ؛خدایانِ نیک و بد. خدایان ملال زده که سر خوشیشان در به آتش کشیدن زندگی زمینیان است. خدا به زمین کوچ می کند،خسته و افسرده از بی تحرکی و به دنیال آنارشی میچرخد و آن را پدید می آورد. جانی می بیند و می داند. در صحنه پایانی او ادامه می دهد به این بیهودگی. لنگان می خزد درون خیابان و به سوی نامعلومی حرکت می کند تا در برابر خدا بغرد و بیهودگیش را زندگی کند.
آنچه گذشت و نیستی محض همسان است...
اگر با حرکت دستی کلاف به انتهایش رسد پس این تکاپوی خلاق بی انتها از بهر چیست؟!
گذشته گذشته- از این چه می توان یافت؟
گذشته انگار هیچ گاه وجود نداشته، با این همه باز می گردد؛
گویی پیوسته وجود دارد:
من خواهان نیستی جاودانم!!!
مفیستوفلس رو به فاوست- نمایشنامه فاوست
ما زن ها با گذشته مان است که زنده ایم. خاطرات برای ما به مثابه واقعیت جاری است. چیزی که هر روز آرزویش را می کنیم اگر که حلاوتش دلچسبمان باشد،هر روز دردش را از نو تجربه می کنیم اگر تلخی آن بیش از شیرینی اش باشد. ما زن ها گذشته را پررنگ تر از اکنونمان زندگی می کنیم. همین است که همیشه تصمیم زنانه در هاله ای از عدم قطعیت و بازگشت به گذشته فرو رفته است. می می فاحشه داستان 2046 - عاشق فرزند نامشروع خانواده ثروتمندی می شود و تا پایان دنیای خود تا آن لحظه های غمگین قطار 2046 برای او گریه می کند. این دلبستگی زنانه به تاریخ زندگی خود و این بازگشت هرروزه و بازسازی تاریخ و دوره های گذار زندگی اش، می شود دلیل تمام آن وقفه ها، ان لحظه های خالی که برای خواستن چیزی که تنها در ذهنشان زندگی می کند و واقعیتی در بیرون مکث می کنند؛ وقفه های پی در پی و خالی. در 2046 می بینیم که آندروید ها با وقفه احساسات خود را بروز می دهند چرا که سرعت زمان در قطار برای آن ها بیشتر از آن است که بتوانند خود را با آن وقف دهند و همه چیز برای انها حس گذشته است، گذشته ای تبدیل به خاطره شده و دیگر وجود ندارد. خنده هایی که باید در لحظه و برای عاشقشان به نمایش در آید می رود در آن پستو ها خود را بروز می دهد و قطره های اشک در تنهایی به پایین سرازیر می شود. رومی نمایشنامه زنی از گذشته دیر رسیده است و می خواهد تمام آن گذشته با فرانک بودن را زنده کند و گذشته بی او بودن را نابود... او به انگیزه بک خاطره شیرین خود را به درون آتش می اندازد تا چیزی که از آن گذشته است زنده کند. اگر گذشته اش بازسازی نشود یعنی وجود ندارد و نابودی حداقل سزای گذشته ایست که نام و نشان او برا آن نباشد... این جعبه معمولی اگر نام او را داشته باشد دیگر یک جعبه معمولی نیست، جعبه اوست. گذشته همان نشانه گذاری اوست برای زندگی فرانک... اگر گذشته نباشد، او نیست، فرانک هم نیست... و گذشته همت چیزیست که اکنون او را چه بسا پررنگ تر می سازد.برای مردان،2046 یه مکتب زندگیست، مکتب گذشتن از گذشته با به پرده کشیدن آن و ادامه دادن بی وقفه...و برای زنان گذشته حدیث هرروزه است، آیتی بلا منازع و فراموشی گناهیست نابخشودنی...
در فیلم بچه های انسان آلفونسو کوارون که بر اساس داستانی از پی .دی.جیمز ساخته شده است دهکده لیبرال کمونیستی، خود انگلستان است. داستان فیلم در سال 2027 می گذرد. نژاد بشر نابارور شده است. جوان ترین فرد ساکن زمین که هجده سال پیشتر به دنیا آمده بود به تازگی در بوئنوس آیرس به قتل رسیده است. انگلستان در وضعیت اضطراری دائمی به سر میبرد: جوخه های ضد تروریستی، مهاجران غیر قانونی را تعقیب میکنند، قدرت دولت جمعیت رو به کاهشی را اداره می کند که در لذتجویی سترون زندگی را به بطالت میگذراند. آسانگیری لذتجویانه به علاوه شکل هایتازه ای از آپارتاید و کنترل اجتماعی مبتنی بر ترس-آیا جوامع ما در حال حاضر به همین سمت نمی روند؟ ولی فکر بکر کوارون همین جاست: " بسیاری از داستان هایی که درباره آینده پرداخته شده است حول چیزی مانند برادر بزرگتر دور میزند ولی به نظر من این نگرشی قرن بیستمی به جباریت است. جباریت امروز دارد چهره مبدل تازهای پیدا میکند- جباریت سدهء بیست و یکم مردم سالاری نامیده میشود[1] ". به همین دلیل است که فرمانروایان جهان کوارون، دیوانسالاران یونیفورمپوش یکنواخت " توتالیتریسم" اورلی نیستند بلکه مدیرانی روشناندیش، مردم سالار و فرهنگیاند که هر یک "سبک زندگی" خاص خود را دارد. وقتی قهرمان فیلم با یکی از دوستان سابق خود که حالا از مقامهای بلندپایهء دولت است دیدار میکند تا از وی اجازهء ویژهای برای یک پناهنده بگیرد وارد جایی مانند یکی از آن اتاقهای زیر شیروانی همجنسبازهای طبقه بالای منهتن میشویم که در آن، مقام مزبور لباس غیر رسمی بر تن با هم اتاقی فلجش پشت میز نشسته است.
بچه های انسان آشکارا فیلمی درباره ناباروری به عنوان یک مشکل زیستشناختی نیست. ناباروری در فیلم کوارون درباره همان چیزی است که مدتها پیش فردریش نیچه آن را تشخیص داده بود. نیچه دریافت که چگونه تمدن غرب در حال رفتن به سمت واپسین انسان است، موجود دلمرده ای که هیچگونه شور یا پایبندی بزرگی ندارد. وی ناتوان از رؤیاپردازی و خسته از زندگی، به هیچ وجه خطر نمیکند و تنها در پی آسایش و امنیت است؛ واپسین انسانها مظهر تساهل با یکدیگرند: « اندگی شرنگ ِ گهگاهی، رؤیاهای شیرینی می سازد. و شرنگ زیاد در پایان، مرگ شیرینی به ارمغان می آورد. آنان روزها لذت های اندکی میبرند و شبها لذتهای اندکی، ولی به سلامتشان هم توجه دارند. واپسین انسان ها با چشمکی میگویند " ما خوشبختی را کشف کرده ایم"[2]».
برای مردان کشورهای جهان اول حتی تصور آرمانی عمومی یا جهانشمول که فرد حاضر باشد جان خودش را فدای آن کند دشوار است. در واقع، شکاف میان جهان اول و جهان سوم هر چه بیشتر به تقابل میان زندگی طولانی و رضایت بخشی آکنده از ثروت مادی و فرهنگی داشتن یا زندگی خود را وقف آرمانی متعالی کردن باز میگردد. آیا این همان تضاد میان آنچه نیچه هیچ انگار « منفعلانه» و « فعال» میخواند نیست؟ ما غربیان، واپسین انسانهای غرق در لذتهای احمقانهء روزمرهایم حال آنکه مسلمانان تندرو حاضرند هز خطری را به جان بخرند و تا پای نابودی خودشان پیگیر مبارزهای هیچ انگارانه باشند. در این تقابل میان «خودیها» یعنی همان واپسین انسانهای ساکن جوامع اختصاصی تحت حفاظت ضد عفونی شده و «غیر خودیها» آنچه به تدریج دارد از بین میرود طبقات متوسط قدیمی و خوب است. « طبقه متوسط تجملی است که سر مایهداری دیگر تاب تحملش را ندارد»[3].
در بچههای انسان یگانه مکانی که حس غریب آزادی در آن حاکم است بِکسهیل در نزدیکی دریاست، نوعی قلمرو آزاد شده بیرون از سرکوب فراگیر و خفقانآور. این شهر را که با دیواری از بقیه سرزمینها جدا و به یک اردوگاه پناهندگان تبدیل شده است ساکنانش که مهاجرانی غیر قانونی هستند اداره میکنند. در این شهر زندگی با تظاهرات نظامی بنیادگرایان مسلمان و البته با اقدامات همبستگیخواهانهء راستین شکوفا میشود. شگفت نیست که موجود نادر یعنی کودک تازه متولد شده در همین شهر پیدا میشود. در پایان فیلم، نیروی هوایی بِکسهیل را بیرحمانه بمباران میکند.
خشونت- اسلاوی ژیژک- ترجمه علیرضا پاک نهاد
فیلمی درباره رابطه زناشویی .درباره رابطهای که به آفت ایستادگی برای خاطر شاهدِ بیرونی مبتلا می شود - آنطور که راجر ایبرت می پندارد- رابطهای که از همان ابتدا برای گریختن آغاز شده بود. برای گریختن سیندی از دنیای غم گرفته، پیر و پر از محدودیت خانه، برای گریختن او از پارتنر همه فن حریف و ورزشکاری که فکر میکند زندگی تنانه یعنی آن لحظهء I'm done گفتن و این میشود که دانشجوی رادیولوژی تن میدهد به ازدواج با یک نقاش ساختمان که از دیدِ بینندهء هوشمند، عاشقانهای ابلهانه را بنیان رابطه میداند. عاشقانهای که ازدواج را ایستگاه پایان میداند. حال آنکه سیندی عشق را -نه بهتر بگویم رابطه را- قطاری میداند در حرکت که قادر است در ایستگاه بایستد اما موقتاً. فیلم قرار نیست از تلخیِ تلخکامی رابطهها چیزی بگوید. فیلم از واقعیت جاری در زندگی زنان و مردانی که ازدواج را اهرمی برای گریز از خود میدانند حرف میزند. از آنهایی که میایستند به جای راه رفتن و همه هیجان و دیوانگی را رها می کنند و میخواهند در گوشهای؛ در آغوشی آرام بگیرند بی آنکه بدانند اگر سوار بر این قطار نباشند و تن به اینرسی حرکت درون قطار ندهند برای همیشه در ایستگاهی ساکن و بیرونق متوقف میشوند. شاید اگر "دین" بیشتر تن به تحرکِ جریان زناشویی میداد هیچگاه این چنین گرفتار این دورِ باطل نمیشد. آنجا که با سماجت می گوید " من با تو ازدواج کردم، قرار نبود که ازدواج کنیم اما حالا تو همسر داری و فرانکی دخترمان یک پدر" نشان میدهد که او درجا زده است. دیگر جوش جریان ِجدید را نمیزند. با بردن سیندی به اتاقی با دکوراسیون ِکودکانه در متلی خنده دار سعی دارد همان ایده های کودکانه را نشان دهد که فکر میکند از طریق آن توانسته دل سیندی را شش سال پیش برباید. اما سیندی گذشته است ... از آن دورانِ فرارها گذشته است ... پدر مستبد او دیگر فریاد نمیزند بلکه با کپسول اکسیژن نفس میکشد، سیندی دیگر نیازمند شاهدی نیست برای مشاهده او از اینکه فرزندش پدری دارد و او نیز همسری. دکتر بیمارستان او را استخدام کرده است؛ اما نه به خاطر تخصصش شاید بیشتر به این خاطر که میخواهد با او همخوابه شود. سیندی آنچنان غرق است در این نخواستنها و حرکات تک نفره در رابطه که دیگرانِ اطرافش را نیز به این باور رسانده است که مردِ زندگیش اصلاً آدمِ مهمی نیست.نقطه اوج داستان آنجاست که سیندی پارتنر اولیناش -بابی- را میبیند؛ مردی که شاید برای فرار از او تن داده بود به ازدواج با دین که رمانتیسم کودکانه و گاهاً ابلهانه ( از دیدِ خودِ سیندی) او به نظرش سرگرم کننده میآمد. دینِ شاد، رمانتیک و سمج که تن به کتکهای رقیب خود میدهد. سیندی با دیدن بابی میخندد و خجل همچون آن دخترک دانشگاهی که شش سال پیش بزرگ شده است، از زندگیش میگوید. و جالبتر اینجاست که در شبی که باید برای معاشقه جانانه با دین آماده شود از بابی و ملاقاتشان حرف میزند و تمام آنچه در مورد دین حس میکند به بابی نسبت میدهد؛ He looked like a looser - این آیا برای راضی کردنِ مردی که نارضایتی و عبور را در تمامی حرکات همسرش میبیند، کافیست؟! آیا هیچ مردی هست که خود را به تمام لایق زنی بداند؟! دین میل به بازگشت دارد، به بازگشت به دورانی که فکر میکرد همدیگر را دوست داشتند. دین هنوز همانگونه سیندی را دوست دارد که پیش از این دوست میداشت. روزی سیندی به خودش میگفت دین مرا همانقدر دوست دارد که همیشه دوست میداشته و اکنون با تلخی میگوید: او مرا دقیقا همانگونه دوست دارد که همیشه داشته است. اولی توامان است با شادی کودکانه رسیدن به ایستگاه و دومی همرا است با تلخیِ دلی ناراضی از ایستادن در همان ایستگاه. اینجاست که دنیای پیچیده زنانه از آن سادگی و به زعم ایبرت خطی بودن زندگی مردانه جدا می شود.
من با حس درد این فیلم را تماشا کردم و یاد آن لحظه های فیلم ص.ک.ص اند دِ سیتی افتادم که کَریه به آقای بیگ که کنترل تلویزیون را در دست دارد با حالتی شماتتبار میگوید: نمیخواهم شبیه زوج های ملالانگیزی شویم که بی تلویزیون نمیتوانند زندگی کنند. و این ترس از ملال از خود ملال مخربتر است. پیش از آنکه رابطه زناشویی یه ملال کشیده شود این ترس است که میخواهد برای گریز از این ملال تن به ماجراجویی حتی از نوع خطرناکش دهد. درد اینجاست که حتی با ماجرا نیز چیزی عوض نمیشود؛ این حرکت ملتهب تنها ارمغانش گسستگیست. به هم خوردن تعادل به ظاهر ملال انگیز اما حیاتی رابطه.
زیبایی فیلم در آن دوربین های کاشته شده در نزدیکی صورت هاست و بی انصافیست، اگر به انتخاب درست بازیگرانش اشارهای نشود. رایان گاسلینگ با آن چشمهای معصوم که همیشه انگار در بهتی ناگشوده دست و پا میزند باید برای نقش دین انتخاب میشد و میشله ویلیامز هم به حق نقشی بیبدیل را بازی کرد. نقش زنی گمشده که هیچگاه ندانست برای چه باید پیش رفت یا ایستاد. من همیشه دوست دارم موسیقی فیلمها را جداگانه بشنوم تا قدرت تصویر سازی آن را محک یزنم. اعتراف میکنم موسیقی متن فیلم حتی آن آهنگهای پاپ رادیوییاش بسیار تأثیر گذار و متناسب با تصاویر بود.
رابطه حرکت دائمی نیست. رابطه ایستادن در جای ابتدایی نیست. مقصدی معین برای آن متصور نیست که فکر کنیم با ازدواج یا هر قرار داد دیگری میتوان آسوده آن را بوسید و کناری گذاشت و شاید فراموش کرد. رابطه میان زن و مرد حرکت به گاهِ حرکت و ایستادن به وقت ایستادن است و آنکس میتواند از این وادی پر تنش و حتی دلپذیر بگذرد که خود را بسپارد به این جریان بی آنکه چشمهایش را ببندد. هیچ چیزی پایانی ندارد. رابطه میتواند ققنوسوار خود را به آتش بکشد و از نو زاییده شود. میتواند شعله بر کشد بی آنکه آن همه چیز را درون لهیب شعله ها ویران کند. تلخ آنجاست که این ایستادنها و دوباره به راه افتادنها بسیار سختتر است از جایی ایستادن و یا فرار کردن های دائمی. مبارزه علیه نیروی جاذبه، مبارزه علیه آن کشش تسلیم شدن به ایدهء مقصد است. شاید باید به خودم بارها گوشزد کنم که مقصد لذت راه نمی شود و لذت راه بی امید مقصد ناممکن است. گوشزد کنم که چشمهای شسته شده نیاز هر روز رابطه است و اینکه رسیدن در این وادی، کلامی بی معناست. همچون رسیدن برداری در فضا به آن نقطه خالی انتهاست که هم هست و هم نیست و هیچ توضیحی برای چرایی این امرِ ناگزیر وجود ندارد. هیچگاه نمی توانم از مقایسه خود با خودی که زمانی بودهام باز ایستم که برای من این قیاس امری حیاتی است برای نگاه داشتن آنچه اکنون دارم و ممکن است فردایی دیگر برای آن وجود نداشته باشد.
چه ساده، چه به سادگی می توان از معصومیت هیولایی عظیم الجثه ساخت... چه ساده، چه به سادگی می توان معصومانه اشتباه کرد و معصومانه برای معصومیتی فتنه انگیز؛طبیعتی پذیرفته شده جان باخت. همه چیز از همان نگاه اول آغاز می شود، از آنجا که تو نگاه می کنی بی آنکه بدانی باید روزی در میانه میدان بایستی و تماشا شوی. و شروع می کنی پله پله هیولا را از تکه های معصومیت ساختن...او را جدا نمی کنی... خود را جدا می بینی،برتر و بالاتر از آنچه که باید...فرانکشتین نوظهور از تکه های تنی ساخته می شود که شاید روزی در آغوش معشوق دلبرانه خود را عرضه می کرد، بی هیچ چشمداشتی، از تکه های کشاورزی که برای کودکانش نان می پزد، شاید از تکه های زنی نازپرورده که هیچ گاه نه می تواند و نه خواهد خواست که دنیا را کشف کند؛ تکه هایی نامتجانش که به خودی خود نازیبا نیستند اما ترکیب آنها چیزی می سازد که همه چیز هست جز او ... ساده می توان به نام هایی پر طمطراق، به نام آزادی، به نام عشق، به نام اخلاق از انسان ها هیولاهای کوچکی ساخت، بی آنکه خود بدان آگاه باشند؛ بی آنکه تو هیچ گاه در یابی گناهکار بوده ای...
یزرگترین گناهان همیشه از تکه پاره های بی اهمیتی از اشتباهات ریشه می گیرند، از همان اشتباهات ناگزبر که طبیعی قلمداد می شوند. چه ساده؛ چه به سادگی می توان پله های نابودی را آرام آرام در نوردید و رسید به آن حضیض... چشم اندازی در میان غبار ویرانی...























